Friday, December 29, 2006

روی در و دیوار این خونه خاطره های زیادی دارم ...خاطرات تلخ ، خاطرات شیرین
دوست های خوبی هم دارم ...دوستانی که گاه به گاه به خونه ی دلتنگی هام سر میزنن ...حتی اگه کسی تو این خونه نباشه
دلم میخواست بیام و دوباره ساکن این خونه بشم ...دلم میخواست بیام و دوباره پنجره ها رو باز کنم ،
اما شاید بهتر باشه که خاطره های این خونه همین طوری بمونه حتی اگه خاک گرفته باشه ...می خوام این خونه رو همین طوری بزارم و برم یه جا همین حوالی ساکن شم
دلنوشته هام فرقی نکرده فقط آدرس خونم عوض شده ...خوشحال می شم تنهام نگذارید

((اینم نشونی خونه ی تازه ام (( سایه روشن ملکوت

Friday, July 28, 2006


چشم اندازی ديگری
با کليدی اگر مي‌آيي
تا به دست ِ خود


از آهن ِ تفته


قفلي بسازم.
گر باز مي‌گذاری در را،
تا به همت ِ خويش


از سنگ‌پاره‌سنگ


ديواری برآرم. ــ
باریدلدر اين برهوتديگرگونه چشم‌اندازی مي‌طلبد.

قاطع و بُرّنده


تو آن شکوهپاره پاسخي،
به هنگامي که


اينان همه


نيستند
جز سوآلي


خالي


به بلاهت.

هم بدان‌گونه که باددر حرکت ِ شاخساران و برگ‌ها، ــ
از رنگ‌های تو


سايه‌يي‌شان بايد
گر بر آن سرندکه حقيقتي يابند.
هم به گونه‌ی باد


ــ که تنها
از جنبش ِ شاخساران و برگ‌ها ــ
و عشقــ کز هر کُناک ِ تو ــ

باریدلدر اين برهوتديگرگونه چشم‌اندازی مي‌طلبد
پروانه خواست که برقصد
اما مادرش به او نياموخته بود
پروانه خواست که بگريد
پروانه خواست که انتطار بکشد
پروانه خواست که تحمل کند
پروانه خواست که بسوزد
اما مادرش به او نياموخته بود
پروانه ميگفت : ای کاش عشق هم آموختنی بود و مادر به من نمي آموخت...
روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :بنده ی من، اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار مي توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به کارش نمي آيد. و آن گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يک مشت زنگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد اما...اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روي چمن خوابيد. کفش دوزکي را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.او همان
يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسي که هزار سال زيسته بود
امروز منم حلا همون آدم رو دارم چند روز پیش تولدم بود و وارد 27 سالگی شدم نمیدونم با سال جدیدی که پیش رو دارم چیکار باید بکنم حالا حس میکنم خیلی فرصت ها رو از دست دادم خدا جون ذهنم پریشونه قلبم بی قراره بهم یاد بده تا همه قانونهای بازی رو رعایت کنم یادم بده که اگه باختم گریه نکنم یادم بده که اگه شکستم بازم نیفتم تو میگفتی که اگه رویاهاتو شکستند و فرو ریختن نترس و تکه ها رو بردار و به دنیا لبخند بزن چرا که رویاهایی که آسان میشکنن آسان هم ساخته میشن اما نگفتی با چه نیرویی ؟خدا جون بیاو چترتو تو دل من بازم باز کن بیاو بهم آرامش بده خدایا میگن امشب شب آرزوهاست اما من در اوج تمنا بی آرزوم خدا میخوام امشب حست کنم منو به گونه ای بساز که مایهخجالت تو و خودم نباشم راهی نمیبینم آینده پنهان اما مهم نیست همین کافیه که تو همه چیز رو میبینی و من تو رو بهم یاد بده که دعا کنم .. عمل کنم... و شجاع باشم خدا جون میدونی امشب شب آرزوهاست ؟ فقط میگم تنهام نزار
سوفیا خانوم تولدت مبارک

Friday, June 23, 2006

تقديم به او كه ميداند حرف دلم را:
من لبریز از گفتنم نه از نوشتن . باید که اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی ، من خوب می دونم که زندگی، یکسره صحنه بــازی اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشدند. منو به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان . تو چون دستهای من، چون اندیشه های سوگوار این روزهای تلخ و چون تمام یادها از من جدا نخواهی شد حدیث غریب دوست داشتن را اینک از زبان کسی بشنو که به صداقت صدای باران سخن می گفت . من هرگز نخواستم که از عشق ، افسانه ای بسازم . باور کن من می خواستم که با دوست داشتن، زندگی کنم . کودکانه و ساده و روستایی . من از دوست داشتن فقط لحظه ها رومی خواستم . آن لحظه ای که تو را به نــام می نامیدم . من هرگز نمی خواستم از عشق، برجی بسازم .
مـــرگ حرف ساده ای است . نزار که خالی روزها و سنگینی شب ها در اعماق دل من، جایی از یاد نرفتنی باز کنه . ما برای فرو ریختن آنچه کهنه است آفریده شدیم .
بـــــــــــــــــــــــازگــــــــــــــــرد !
هر لحظه ای که در تسلیم میگذره، لحظه ای است که بیهودگی و مرگ را بزرگتر می کنه . زندگی طغیانیه بر تمام درهای بسته. امروز برای من روز خوبي نيست اینجا رو غباری گرفته . یاد تو هر لحظه با من رشد میکنه. تو این لحظه ها نیاز من به تو، نیاز من به باور کردنه خودمه. من خسته هستم دیگه نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پا ک نمیکنه .می دونی تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسانتر. ما می تونستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خودمون کنیم. اما حالا دستی هست که با تمام قدرت منو به سوی ایمان به تقدیر می کشونه. دستمال های مرطوب، تسکین دهنده دردهای بزرگ نیستند. التماس، شـــــکوه زندگی را فرو می ریزه. تمنا، بودن را بی رنگ می کنه. و آنچه به جای می مانه ندامت. اگر دیوار نباشه، پیچک به کجا می پیچیه. نه من ماندنی هستم، نه تو. آنچه ماندنی است ورای من و توست. فرصتي براي فكر كردن. من رو تنها نذار.
همین ...
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست بخند
آدمک نغمه آزادی بخوان
به خدا آخر دنیاست بخند

Wednesday, April 26, 2006

فاصله نام ها



میان شب و روز فاصله ای ست
که گرگ و میش گمان من وپسین آسمانش می نامند

میان سکوت و پچپچه فاصله ای ست
که تصمیم ترنمی در پس آسمانش مینامند
میان زادن پیله و آسمان پروانه فاصله ای ست
که آرامش انتظار و ترانه تکاملش می نامند

میان گونه نوزادو لبان نو بالغ من فاصله ای ست
که سایه روشن ملکوتش می نامند

میان همی شد آمد اندوه آدمی فاصله ای ست
که باران بی امان تغزل و ترانه اش می نامند

میان ماه و این کوچه منتظر فاصله ای ست
که پرده پوش نا بهنگام سحابی اش می نامند

میان فتیله و کور سوی کبریت نمور فاصله ای ست
که تردید تداوم شب بی پایانش می نامند

میان خواب شبانه و بیداری سبق فاصله ای ست
که رویای سبکبال نوش اندیش کودکانه اش می نامند

میان چکامه شبنم و رگبرگ بابونه فاصله ای ست
که خواهش خاموش تشنگی اش می نامند
اما میان من و تو ....ای تغزل مغموم فاصله ای ست
که میان مفاهیم آسیمه ام هنوز
نامیش نیست !
نامیش نیست!

Tuesday, April 18, 2006

داستان درباره يك كوهنورد است كه می خواست از بلندترين كوه ها بالا برود .اوپس از سالها آماده سازي ماجراجويی خود را شروع كرد ولی از آن جا كه افتخار كار را فقط برای خود مي خواست . تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود .شب بلندی های كوه را تماما در بر گرفت و مرد هيج چيز را نمی ديد.همه چيزسياه بود.اصلا ديد نداشت وابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود .همان طور كه از كوه بالا مي رفت . چند قدم مانده به قله كوه . پايش ليز خورد . ودرحالي كه بهسرعت سقوط می كرد . از كوه پرت شد . در حال سقوط فقط لكه های سياهی را درمقابل چشمانش می ديد .واحساس وحشتناك مكيده شدن به وسيله قوه جاذبه اورا در خود مي گرفت.همچنان سقوط می كرد و در آن لحظات ترس عظيم همه رويدادهاي خوب وبد زندگي به يادش آمد.اكنون فكر می كرد مرگ چه قدر به او نزديك است.ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد . بدنش ميان آسمان وزمين معلق بود و فقط طناب اورا نگه داشته بود.ودر اين لحظه سكون برايش چاره اي نماند جز آن كه فرياد بكشد :(خدايا كمكم كن)ناگهان صدای پر طنيني كه از آسمان شنيده مي شد جواب داد:(از من چه می خواهی ؟)ای خدا نجاتم بده !واقعا باور داری كه من مي توانم تو را نجات بدهم؟البته كه باور دارم .اگر باور داري طنابی را كه به كمرت بسته است پاره كن ....يك لحظه سكوت...ومرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.گروه نجات می گويند كه روز بعد يك كوهنورد يخ زده را مرده پيدا كردند.بدنش از يك طناب آويزان بود و با دست هايش محكم طناب را گرفته بود ...واو فقط يك متر از زمين فاصله داشت.وشما ؟ چه قدر به طناب تان وابسته ايد ؟آيا حاضريد آن را رها كنيد ؟در مورد خداوند هر گز يك چيز را فراموش نكنيد .هر گز نبايد بگوييد كه او شما را فراموش كرده .يا تنها گذاشته است .هرگز فكر نكنيد كه او مراقب شما نيست .به ياد داشته باشيد كه او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است .

Wednesday, March 29, 2006

فرا رسیدن نوروز باستانی یاد آور شکوه آریایی و یادگار جمشید بر همگی ایرانیان پاک پندار راست گفتار ونیک
کردار خجسته باد
. بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های سوخته باران خورده پاک
عطر نرگس رقص باد
نغمه های شوق پرستوهای شاد
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش بحال روزگار
خوش بحا ل دختر میخک که میخندد به ناز
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

Tuesday, March 28, 2006

Friday, March 24, 2006

بزرگ خدایی است خداوندگار که آن آسمان را آفرید که این زمین را آفرید که انسان را آفرید وبرای انسان شادی را آفرید

Wednesday, February 22, 2006

خواب زمستاني
جيرجيرک به خرس گفت: دوستت دارم
خرس گفت: الان وقت خواب زمستانيه، بزار بعد درباره ش صحبت مي کنيم خرس خوابيد ، اما نمي دانست عمر جيرجيرک فقط سه روزه

زخم قديمی

يه روز از اون ور کوه نقره ای
يه مسافر رسيد که خسته بود مثل يک پرنده شکسته پر
پشت يک اسب سفيد نشسته بود .
قصه گفت برام از عشق و آدما دلم از شبای دلواپسی گفت
اون از آوار بهار دلخوشی ؛ دلم از عاشقی و بی کسی گفت
و درد و با نگاش ازم گرفت ؛ مثل ناجيا اومد شب و شکست
بعد از ا ون مثل تموم ناجيا اون مسافر رفت و کوله بارو بست
توی قلب من نشست و پر گرفت ؛ مثل يک پرنده پر زد و پريد
رفت و با نگاه من غريبه شد
هيچ کس اون مسافر و نديد ؛
ای مسافر ای سوار خسته تن که گذشتی از من و خاطره
رفتنت زخم قديمی منه دل من شکسته اما بی صدا
ای مسافر ؛ ای غريب جاده ها
که نشستی پشت اون اسب سفيد
آخر جاده ها بی نهايته تو بگو کجا ميشه اسب تو ديد.

Thursday, February 09, 2006

يه دختری تو خيمه ها خواب اسيری می بينه خواب می بينه رو صورتش گرد يتيمی می شينه
خواب می بينه گهواره رو دارن به غارت می برن بـچـه هــا رو تـو قـتـله گـاه بـرا زيـارت می بـرن
خواب می بينه تنگ غروب خيمه هارو می سوزونن راه فـرار بسته شده بـچـه هـا رو می سوزونن
خواب می بينه که نيمه شب گـم شـده تـو بيابونا يـه بـانـوی قـد خـمـيـده بـهـش ميـگـه بیـا بيـا
خواب می بينه سـر بـابـا رو نيـزه قـرآن می خـونه می خـواد لباشـو ببوسه نمی تونه نمی تونه
خواب می بينه به روی مـاه جوهر نيلی می زنن نانـجيـبـا تـو قتله گاه بـه بـچه سيلی می زنن
خواب می بينه مـحاسن بـابـا تـو دست دشـمنه به زيـر دشنهء عـدو چه دست و پـايی می زنه
خواب می بينه جلو چشاش سر بابا رو می بُرن خواب می بينه سواره ها گوشواره ها رو می برن
تنها یک لحظه به این فکر کنید که اگر به هر دلیلی چه درست یا نادرست این بلا سر ما میومد چی میشد؟

Tuesday, January 31, 2006

دلم تنگ شده،دلم خيلی تنگ شده،دلم تنگ شده واسه خنده هات واسه بازیگوشی هات،دلم تنگ شده واسه چشمای قشنگت که توش يه دنيا عشق بود يه دنيا زندگی بود،کجا رفتی کجا رفتی بی وفا؟کجا رفتی؟
چرابه خوابم نمی آی،ازم قهر کردی؟حق داری قهر کنی حق داری،خيلی وقته به خونه کوچيکت سر نزدم،ولی قول می دم،قول می دم فردا هر جور شده ميام پيشت فقط تو هم قول بده باهام آشتی کنی،قول می دی؟
چشمامو می بندم بوی عطر می آد،بوی عطر تنت رو حس می کنم،يعنی آشتی کردی؟يعنی اومدی پيشم؟گرمی دستات رو روی صورتم حس می کنم،چشمهامو باز می کنم،آره تو اومدی،خنده رو لبت، تو چشمات پر از عشق پر از مهربونی،چقدر زود منو بخشيدی ازت ممنونم،دوست دارم بغلت کنم اما قدرت بلند شدن ندارم،تو نزديک تر بيا....نمی آی؟....نزديک تر ،خواهش می کنم نزديک تر بيا ،نمی تونی؟....... آخه عزيزم دلم برات تنگ شده ، دلم خيلی برات تنگ شده ..... حداقل يه چيزی بگو،بذار صدات رو بشنوم..........حرفم نمی زنی؟......حداقل يه بار صدام کن فقط......فقط يه بار بگو.......پس چرا نمیگی ؟شصت وپنج روزه صداتو نشنيدم من می خوام حرف بزنی......اما تو چيزی نمی گی حتماْ تو دلت میگی:
‌مگه هر چی تو می خوای بايد بشه؟شصت و پنج روزپیش هم ازم خواستی که نرم اما رفتم،اون موقع هم به حرفت گوش نکردم.
چشمامو می بندم........دوباره باز می کنم،هيچکس نيست تنهای تنهام،فقط عطر تنت هست عطر تنت

Wednesday, January 18, 2006

بی سرنوشت

او می رود با گامهایی سست و لرزان
او میرود با جامه دانی کهنه در دست
آغاز برف و ابتدای یک شب ژرف
پایان کارش با چنین آغاز پیوست


او میرود اما کجا تا کوی یک دوست؟
یا سوی مهمانخانه یا نزدیک خویشان؟
آیا چه کس بی گفت و گو خواهد پذیرفت
اورا چنین آشفته و مات و پریشان؟

هر گام او در امتداد یک خیابان
صد قصه از تردید،بر جا می گذارد
نا خواسته ،چون پیکری پوینده در خواب
تا پیشخوان دکه یی پا می گذارد

در شیشه ها آشفته نقش او پیدا
با برف برموی شبرنگش نشسته
یاد آور آن روز شیرین عروسی ست
برفی که بر موی سیاهش تور بسته

آن روز،او در موجی از تور و پروگل
سیمین تنی،شیرینی لبی،افسونگری بود
تا چشم بر هم زد،میان شور و شادی
در دفتری نامش کنار همسری بود

فردا میان آشیان کوچک عشق
با آرزوهای بلند خود زنی شد
کوشید و جوشید وتلاشی پر ثمر کرد
وان آشیان قصر بلند روشنی شد

همبستر دیروز او،امروز مردی ست
معبود صد سیمین تن از سرمایه و سود
اما چه کس این نکته میداند که این زن
همپای اویک لحظه از کوشش نیاسود

آن مرد و آن قصر بلند وآن دل گرم
امروز درهارا به رویش بسته دارد
فردا زنی دیگر میان جامه تور
در خانه دیروز او پا می گذارد

این قانونی مردی توانگر
در پیش چشم کور قانون ایستاده
زان مایه و ثروت به نام (مهروکابین)
قانون پشیزی چند در دستش نهاده

ای خانه های گرم و ای دلهای پر مهر!
در گوشه یی از گوشه هاتان جای او نیست
در پاکی این چشمهای شسته در اشک
چیزی به جز ناپاکی فردای او نیست

تصویر زن در شیشه های مه گرفته
بر موی پر برف پریشان میکشد دست
از پشت میز دکه ، مردی با شگفتی
آهسته می گوید به زن):فرمایشی هست؟)

زن بار دیگر خسته و تنها و مبهوت
بر برفهای مخملی پا می گذارد
هر گام او در امتداد آن خیابان
صد قصه از تردید بر جا می گذارد

او می رود بی سرنوشتی از بد و خوب
آشفته از سرگذشت خود گریزان
می پیچد و می لرزد و می افتد از پای:
یک سایه از او در غبار برفریزان....